بایگانیِ ‘یادداشت‌های مهمان’

6 ژوئن 2011

نگاهی بر قطعه‌ی «گل وصل» اثر فاضل پیش/ فاطمه زارع

  • قطعه‌ی گل وصل فاضل پیش را دوست  دارم. و این پیش درآمد آن چیزی است که می‌خواهم در این یادداشت به آن بپردازم. موسیقی جز ذات طبیعی هرمزگان است. مثل دریا که چون طبیعت است. بدون دخالت و نیاز به عنصر بیرونی زیست خود را دارد. ماهی کوچک دارد برای خوراک ماهی بزرگ، جلبک دارد برای ماهی کوچک، باد دارد برای کشتی. موسیقی هم چنین وضعیتی را دارد برای هرمزگان. و کمتر هنری است که این امتیاز را داشته باشد. آواهای خوب دارد. سازهای خوب دارد. نوازنده خوب دارد. ترانه‌سرای خوب دارد. خواننده خوب هم دارد. وهمه این‌ها نتیجه تجربه‌ی شخصی هنرمند و ذات طبیعی موسیقی در هرمزگان است. والبته این «خوب» شاید به مرتبه «بی نظیر» هم برسد در سطح بالاتر وقتی به موسیقی محلی این سرزمین و سازها و آوا های منحصر به فردش بیاندیشی.
  • اما روی صحبت من با موسیقی امروز و پاپ استان است که من آن را موسیقی بازاری می‌دانم موسیقی که خیلی راحت, لوکس و سریع آماده و عرضه می‌شود و رقابت آن‌قدر بالا و بازار پر رونق است که هر روز که از خواب بیداری می‌شوی قطعه تازه و نام تازه‌ی به لیست خوانندگان تک قطعه وتک بیت اضافه می‌شود. قطعاتی که متاسفانه در مقام موسیقایی هیچ چیز تازه‌ای در بیشتر اوقات ندارند. هر قطعه  مثل درست کردن یک پازل  با تکه‌های واحد است. شاید در وهله اول به دلت بنشیند اما خوب که  دقت می‌کنی، می‌بینی هر تکه‌اش از جایی می‌آید که آشناست جنس صدا، موسیقی و تنظیم را که کنار هم می‌گذاری تازه می‌فهمی چه مشق خوبی از کار در آمده این قطعه به اصطلاح تازه! و انگار همه بر اساس فرمول مشخصی قطعه‌ی خودشان را آماده می‌کند. که به قول نیمای بزرگ» کاری که هر کسی بکند دیگر هنر نیست». و شاید بتوان اسم آن را صنعت  گذاشت (صنعت قطعه موسیقی سازی!)
  •  متاسفانه در عرصه نوازندگی هم کمتر نوازنده‌ای متبحری داریم که توانسته باشد، قطعه‌ای را تولید کند. اکثر آهنگ‌ها و نت‌های اجرایی نوازنده‌ها مشق‌نویسی از قطعاتی است که به نام کسان دیگر در حافظه شنیداری بشر ثبت شده است. البته گاه مقلدهای بسیار خوبی هم هستند. اینقدر که شاید از اصل اثر هم بهتر بنوازند. واینکه چرا بهترین نوازنده‌های ما در همین حد مشق‌نویسی می‌مانند. به نظر من یکی از دلایلش علاقه وافر جمعی به قطعاتی است که اصطلاحا به آن «با کلام» می گویند و برای همین است که آخرین میدان عرض اندام در موسیقی هرمزگان خوانندگی است وخوانندگی که انگار ساده‌ترین ماموریت موزیسین‌های هرمزگانی هم است. هر نوازنده‌ای تلاش خود را می‌کند که قطعه‌ای به نام خود ثبت کند. تا مبادا از غافله خوانندگان تک قطعه جا مانده باشد. در حالی که در تمام دنیا این موسیقی بی کلام است که حرف اول را می‌زند.

    فاضل پیش

  • این‌هایی که گفته‌ام دغدغه این روزهای من است و شاید ربطی به قطعه ی «گل وصل» فاضل پیش و نگرانی من از این که او یکی از نوازنده‌های خوب استان است (که ممکن است خواننده خوبی نشود!) نداشته باشد. چرا که من این قطعه را بسیار دوست دارم. فاضل پیش را تا پیش از این در کسوت نوازنده‌ای  قوی می‌شناختم . تا همین چند ماه پیش که قطعه گل وصل با ترانه ابراهیم منصفی(رامی) و آهنگ و تنظیم وخوانندگی فاضل پیش را شنیدم. همان لحظه که بنراش و اسم پیش را به عنوان خواننده دیدم شستم خبر دار شد که «پیش» هم کم کم دارد از طیف نوازندگان به نوازندگان خواننده اضافه می‌شود. که چندان برایم خوشایند نبود.اما گل وصل قطعه‌ای بود که نتوانستم به سادگی از آن بگذرم. این قطعه چیز دیگری بود در میان بازار پر رونق این روزها.
  • جنس صدای فاضل پیش بم است و با اینکه تا به حال با او گفت‌‌وگویی نداشته‌ام می‌توانم حدس بزنم که لهجه بسیار غلیظ بومی باید داشته باشد. ترانه گل وصل از ترانه‌های بستکی منصفی است که عجیب با جنس صدای فاضل هم‌خوانی دارد جدایی از آن آهنگ و تنظیم فوق‌العاده این اثر است که حاصل کار انفرادی پیش است. حال و هوایی عجیبی به این قطعه داده که در «رامی‌خوانی» نه تنها یک تجربه بلکه یک قطعه خاص است. نمی‌دانم  قبل از او کسی این ترانه را خوانده است یا نه، اما می‌دانم که اینقدر این قطعه برای من ارزشمند است که همیشه ترانه گل وصل را با قطعه‌ی فاضل پیش در ذهنم بازخوانی خواهم کرد و دوست خواهم داشت.

نکته: البته باید بگویم به نظر من این از محدود دفعاتی است که خوانندگی فاضل پیش تحسین برانگیز است و این بر می‌گردد به هارمونی و جنس صدای پیش که برای هر کلامی  مناسب نیست. این را پس از شنیدن قطعه تازه «بهانه» از او لازم دیدم که بگویم.

 پی‌نوشت: «رامی‌خوانی» اصطلاحی است که ابداع سیاورشن است. اصطلاحی که  موسیقی هرمزگان در چند دهه اخیر نیاز مبرمی به آن داشت.

                                                                                                                                                فاطمه زارع

30 آوریل 2011

نقدی بر»گردهمایی عناصر حیاتی» / معصومه ذاکری

      «موسی عامری‌پور» از هنرمندان صاحب نام حوزه تجسمی استان هرمزگان است که توانسته در ارائه‌ی آثار خود همواره مخاطب را با خود همراه کند. این هنرمند چندی پیش چیدمانی تحت عنوان «گردهمایی عناصر حیاتی» در ساحل غدیر به نمایش گذاشت. متن زیر بازخورد اثریست در ذهن مخاطبی که او را از جهت یک هنرمند حوزه‌ی تجسمی می‌شناسد و همواره منتظر دیدن کارهای تازه‌تری از اوست:
چیدمان موسی عامری‌پور را در اولین روز افتتاح دیدم با اینکه هر کدام از آثار را به تنهایی با قابی از طبیعت در پس زمینه‌اش دوست داشتم اما قانع نشدم که این قاب‌ها چیدمانی‌ست که برای همین فضا طراحی شده است.


در تعریف هنر چيدمان يا  Installation art آمده : «هنراستفاده كردن از عناصر است برای بيان تجربه هنرمند از فضايي مشخص.» هر چند این تعریف، تعریف جامعی نیست اما چیزی که بدیهی‌ست فضا در آثار چیدمان پررنگ‌ترین نقش را در انتقال دیدگاه هنرمند به مخاطب (عام و خاص) ایفا می‌کند و عناصر به گونه‌ای طراحی می‌شوند که وجودشان در گرو  فضا و  مکانی است که برای آن طراحی شده‌اند  و مخاطب که به عنوان جزئی از زمان و فضا ست می‌تواند اثر هنری را به اتمام برساند.
انتخاب پارک ساحلی غدیر که فضایی در ارتباط با طیف وسیعی از افراد اجتماع است انتخاب خوبی است برای بیان ایده‌ای با نام عناصر حیاتی با وجود مولفه‌هایی که می‌تواند به خلق اثر کمک کند حال آنکه از این مولفه‌ها آن طور که باید بازی گرفته نشده است، دریا به عنوان بزرگترین مولفه‌ی شناخته شده‌ی سایت کمترین حضور را در خلق اثر موسی عامری‌پور  ندارد به گونه‌ای که بالا بودن آب دریا با پایین بودن آن فرقی نمی‌کند و این خلاف تصوری‌ست که انتظار می‌رود.
آفتابی که می‌توانست به عنوان عنصری حیاتی در تکمیل اثر هنرمند نقش بسزایی ایفا کند به کلی فراموش شده و ما  تنها سایه‌هایی اتفاقی  از کار می بینیم که در ساعات مختلف روز تغییر می‌کنند اما  تاثیرگذاری چندانی  روی کل اثر ندارند و در واقع تفاوت چندانی بین تصویری که یک فرد در ساعت  12 ظهر می‌بیند با تصویری که فرد در ساعت 6 بعد از ظهر می‌بیند مشاهده نمی‌شود.
مساله‌ی دیگر حضور خود مخاطب است. اینکه قاب‌ها در ارتفاع دید بیننده نصب شده و از فاصله‌ی دور هم قابل دیدن است این امکان را فراهم آورده که دیده شوند و مخاطب را به سوی خود بکشانند اما همچنان ناهماهنگ با محیط و به عنوان عنصری بیرونی می‌نماید. مخاطب در مواجهه با اثر همزمان، هم نظاره‌گر و هم تكميل كننده اثر است. او از طرفى به بررسى اثر چيدمان مى‌پردازد و از سوى ديگر، درگير تفكراتى می‌شود كه در ذهنش  به وجود مى‌آيد. می‌تواند میان کار راه برود، بچرخد و یا به راحتی از کنار آن عبور کند اما خود را در بطن کار احساس نمی‌کند و چراهایی در ذهن خود می‌بیند که در نهایت به پاسخ درستی نمی‌رسد. (اثر چه ارتباط موثری می‌تواند با محیط داشته باشد و چرا در این ساعت روز و در این مکان خاص به نمایش گذاشته شده‌اند و ایده‌ی اصلی شکل دهنده‌ی این اتفاق چه بوده ؟)
شاید اگر به مسایلی چون نور، فضا، زمان و بازخورد عکس العمل‌های مخاطب توجه بیشتری می‌شد ابعاد واقعی‌تری از اثر به عنوان اثری معاصر قابل درک می‌شد.

کُنش دیگری که در ذهن مخاطب در برخورد با اثر ایجاد می‌شود  تقابل ذهن سنت گرای هنرمند است با  ارائه ی متفاوتی (از نظر فضای اجرا) که از آثار خود دارد این دوگانگی در اندیشه و اجرا تا حدی به فهم اندیشه‌ی هنرمند لطمه زده. موسی عامری‌پور سعی کرده با قرار گرفتن در محیطی غیر متعارف، اندیشه‌ای جدید را به نمایش بگذارد اما همچنان درگیر فرم و ساختار است درگیر بازی با جزئیات است. این جزئی‌نگری تا حدی‌ست که باعث شده ما شاهد چیدمان عناصری استعاری و سمبولیک در قالب قاب‌هایی باشیم که هر کدام به صورت جداگانه ایفای نقش می‌کنند بدون اینکه در فرایند یک کار چیدمان یا ترکیبی دخیل باشند. شاید  قرار دادن ماهی‌های خسته در قاب‌هایی که آب ندارند با پس زمینه‌ی دریا و آدم ها در 2 تا 3 تابلو کافی می‌نمود و تصویر قابل فهم‌تری از موضوع به مخاطب ارائه می‌داد اما تکرار آنها با ترکیب‌های مشابه از تاثیر آن کاسته .همان‌طور که گاهی تکرار یک نماد در یک تابلو از تاثیر نمادین بودن آن می‌کاهد.
با این همه جسارت اجرای اثر در فضایی که هنرمندان کمتر مجال ارائه می‌یابند قابل ستایش است. امید به دیدن اجراهای تازه‌ای از موسی عامری‌پور عزیز!

معصومه ذاکری

در همین باره: گزارش تصویری

6 دسامبر 2010

دخترای ننه دریا/ یادداشت فاطمه زارع بر عکسی از حسن بردال

قطعا موقعیت عکاس برای گرفتن این عکس یک قسمت از ساحل خلیج فارس است. البته چندان تفاوتی هم نمی‌کند که این عکس در کدام مکان خاص گرفته شده! حضور پر رنگ دو دختر نابالغ جنوبی در این عکس مهم‌تر است از موقعیت مکانی به ثبت رسیدنش!
عکس که البته جزییات زیادی هم برایش نمانده با نگاتیو سیاه وسفید به غیر از دو دختری که لم داده‌اند به ساحل و موجی که ناگریز است از خوردن به پاهایشان.
یکی از دخترها که نزدیک‌تر است به ساحل پاهایش را باز کرده به دریا. طوری که مسخ دریا شده باشد زول زده به آب و پیراهن گل‌دار تیره‌ای هم به تن دارد که انگار گُل مّرده‌های از امید باشد! و گیس موی پلایش هم کوتاه‌تر است و آن یکی که دورتر است از دریا و پاهایش را بسته و اصلا سرش را هم به سمت دیگری چرخانده که دریا نیست و احتمالا موقعیتی در ساحل در یا را می‌بیند و البته سینه‌اش هم عریان است!
عریانی که عنصر اروتیکی برای عکس نمی‌سازد! دختر آرام و عریان است. عریانی از پُشت و نمایی دنده‌های بیرون زده‌اش حاکی از رنج به نمایش در آمده است! سبزه‌گی پوست تن شان هم عنصری پر رنگ است که حتی توی نگاتیو سیاه و سفید خوش نمایی می‌کند! در این عکس همه چیز ساده و راحت است. مثل لم دادن دخترها به ساحل. طوری که در نگاه اول پر واضح است که عکاس برای فراهم آوردن این موقعیت زحمت زیادی نکشیده و موقعیتی را به ثبت رسانده که حداقل برای مردمان ساحل‌نشین روزمره است. اتفاق روزمره‌ای در یک پسین لب دریا!
عنصر دریا چنان حضوری در هنر عکاسی جنوب ایران دارد که اصلا وجه لاینفکی است نه تنها در هنر و هنرمندان جنوب و بلکه در سرشت رفتاری و زندگی مردمان جنوب است. قطعا هرمزگان یکی از قطب‌های عکاسی ایران است. که آن هم به مدد تصاویر بکر و زیبای طبیعت دریا صفت آن است!
و عکاسی دریا و عکس از دریا با همه‌ی کانتراست‌ها و موقعیت‌ها و نگاتیوها و لنزهای متفاوت. دیگر تازگی چندانی حداقل برای مخاطب هرمزگانی ندارد! و متاسفانه کم‌اند عکس‌ها و عکاسانی که اندیشه و نگاه خاصی به غیر از موقعیت بصری و چیدمان و زیبابی را هدف قرار بدهند!
اما در این عکس چیزی وجود دارد که نمی توان از آن گذشت تا آن حد که حتی مخاطب دل زده‌ی عکس‌های دریایی عکاسان هرمزگان که در تمام نمایشگاه‌ها وجشنواره‌ها باز هم همین دریاست که در عکس‌هایشان حضور دارد. با نگاه تازه‌ای روبرو می‌کند!
و آن صداقت عکاس و نگاه عکاس و گذشت عکاس است! عکاس از شامورتی بازی با دوربین و سوژه می‌گذرد. فقط با تنظیم دوربین و انتخاب نگاتیو سیاه وسفید و گذشت از رنگ و لعاب عکس و فشار دادن شاتر عکسی را به ثبت می‌رساند که شبیه هیچ کدام از عکس‌های عکاسان هم استانی‌اش نیست!
حداقل توی تمام عکس‌های که من تا کنون دیده‌ام گونه‌ی نادری است. مثلا می‌توانست دختر بچه‌ها را به بازی بگیرد و بنشانت‌شان رو به دوربین با کمی این طرف آن طرف کردن دوربین با زمینه‌ی از دریا پرتره‌آی از آنها بیاندازد. چرا که چهره آفتاب سوخته و موهای پلای آنها و لباس‌های کهنه و لبخند غم‌انگیزشان سوژه هوس ناکی است برای عکاسان امروزه که به امتحانش می‌ارزد!
اما هدف عکاس هدف با ارزش‌تری است برای این عکس. رنج لم دادن به ساحل و سینه‌ی عریان دختر و نگاه نافض فرضی که حتی از پشت سرشان خود نمایی می‌کند و همه مخلوطی از نگاه عکاس‌اش است!
عکس موقعیتی شاعرانه و اعتراض‌آمیز دارد با عناصری که روایتی زنده است به مدد شاملوی بزرگ آدم یک لحظه مطمئن می شود که اگر این دخترها ” سه تن ” بودن قطعا ” پریا ی شاملو ” هستند در اول روایت که می گوید:

”یكی بود یكی نبود
زیر گنبد كبود
لخت و عور تنگ غروب سه تا پری نشسه بود
زار و زار گریه می كردن پریا
مث ابرای باهار گریه می كردن پریا
گیس شون قد كمون رنگ شبق
از كمون بلندترك
از شبق مشكی ترك.
روبروشون تو افق شهر غلامای اسیر
پشت شون سرد و سیا قلعه افسانه پیر
از افق جیرینگ جیرینگ صدای زنجیر می اومد
از عقب از توی برج ناله شبگیر می اومد..”1
وحالا که دو نفراند باید ” دخترای ننه دریا” باشند که صاف نشستن‌اند به ساحل در انتظار “پسرای عمو صحرا” در پسین غم‌انگیز اواخر دهه هشتاد ایرانی این صدای شاملو است که تکرار می‌شود و می‌خورد به موج.
دخترای ننه دریا، ته آب
می‎شینن مست و خراب.
نیمه عریون تن‎شون
خزه‎ها پیرهن‎شون
تن‎شون هرم سراب
خنده‎شون غلغل آب
لب‎شون تنگ نمک
وصل‎شون خنده‎ی شک
دل‎شون دریای خون،
پای دیفار خزه
می‎خونن ضجه کنون:
« – پسرای عمو صحرا لب‎تون کاسه نبات
صدتا هجرون واسه یه وصل شما خمس و زکات!
دریا از اشک شما شور شد و رفت
بخت‎مون از دم در دور شد و رفت.
راز عشق و سر صحرا نریزین
اشک‎تون شوره، تو دریا نریزین!
اگه آب شور بشه، دریا به زمین دست نمی‎ده
ننه دریام دیگه ما رو به شما پس نمی‎ده.
دیگه اون وخ تا قیامت دل ما گنج غمه
اگه تا عمر داریم گریه کنیم، باز کمه.
پرده زنبوری دریا می‎شه برج غم‎مون
عشق‎تون دق می‎شه، تا حشر می‎شه همدم‎مون! ».2
نیاز به باز گشایی متن شعرهای شاملو و تطابقش با عکس نیست! حتی شعرهای شاملو هم در این مورد خاص شعرهای راحت و ساده‌ای هستند شعرهایی که شاملو درباره سرایش‌شان می‌گوید:
” من شعر پریا را مستقیماً به سفارش اجتماع نوشتم. جامعه که با کودتای 1332 لطمه‌ی نومیدانه‌ی شدیدی خورده بود به آن نیاز داشت و من که در متن جامعه بودم این نیاز را درک کردم و به آن پاسخ گفتم، آن هم با زبان خود توده. و توده هم بی درنگ آن را تحویل گرفت و برد. لازمش داشت و من این لزوم را با پوست و گوشتم احساس کرده بودم. پس شعری بود محصول لزوم و اقتضا، اقتضای وارستگی نه اقتضای وابستگی. اقتضای ایثاری نه اقتضای بیعاری.”3
و بردال هم در این عکس کار خودش را تمام و کمال انجام داده با گرفتن یک عکس به ظاهر ساده از یک اتفاق روزمره در یک پسین اوخر دهه هشتاد در ساحل جنوب ایران!
پی نوشت:
1.قسمتی از” شعر پریا” . احمد شاملو
2. قسمتی از شعر “قصه دخترای ننه دریا ” . احمد شاملو
3. از کتاب « درباره هنر و ادبیات، گفت و گوی ناصرحریری با احمد شاملو / انتشارات نگاه – 1379 » و در ذیل بخش « در تعهد هنر »

6 دسامبر 2010

گفتگو با عبدالرحمن محب/ بنیامین انصاری‌نسب

«عبدالرحمن محب» را کسانی که دستی در موسیقی هرمزگان دارند می شناسند. ترانه‌سرایی که، کارهای او را در مراسم بزرگداشت «ابراهیم منصفی» و اجرای کنسرت‌های گوناگون در بندرعباس شاهد بوده‌ایم. او مجموعه‌ای از (بوی سروده‌ها) خود را بنام «ترانه‌های کوچک عبدی» توسط  نشر روزگار به چاپ رسانده است که در رابطه با این مجموعه  مصاحبه‌ای انجام داده‌ایم که در ادامه می‌خوانید.
اتاق پذیرایی دارای یک کتابخانه دیواری بزرگ مملوء از کتاب‌های جامعه شناسی، اجتماعی و مذهبی و تاریخی که اکثر کتاب‌ها را از دسته کتاب‌های چند جلدی تشکیل می‌دهد، دیوار اتاق را با چند تابلو نقاشی از منظره مختلف تزیین کرده‌اند و در طرف دیگر دیوار تصاویر خانوادگی و تصویر بزرگی از ریس شهربانی سرهنگ کاملی که نسبت فامیلی با آقای محب را دارد تشکیل می‌دهد.(دایی)

روی مبل که نشسته‌ام متوجه کتاب تاریخ هنر کمبریج می‌شوم که از نصف کتاب نشانه‌گذاری شده و در کنار تخت‌خواب قرار دارد و از علاقه او به تاریخ هنر حکایت می‌کند هنری که می‌توان آن را در ترانه‌سرایی نیز از آن سوال گرفت.

تعریف شما از ترانه چیست؟

ترانه تعریف‌های متعددی دارد. به نظر من ترانه هر گفتار آهنگینی است که انسان بتواند بگوید  وزن در اینجا در واقع همان آهنگ است یک بیت یا یک تکه جمله بالاخره یک ملودی دارد. به همچنین حالتی می‌گویند ترانه، ما نمی‌توانیم بگوییم ترانه الا و بلا اینگونه باید باشد در مملکت ما بعضی‌ها می‌گویند تصنیف و بعضی می‌گویند ترانه! من از یکی از آقایان پرسیدم که چه فرقی بین این دو وجود دارد؟

گفت: ترانه کوچه بازاری است و تصنیف آبرومندانه است. بنابراین نمی‌توانیم چیز خاصی را برایش تعریف کنیم اما چیزی که وجود دارد آهنگین بودن آن است. حتما نباید وزن داشته باشد ولی باید آهنگین باشد. وزن همان سیلاب است وزن لازم نیست تا آخر یکسان باشد و می‌تواند تغییر کند.


شعر و غزل‌هایی که ما داریم خیلی آهنگین‌تر و به ترانه نزدیک‌تر است حال اگر بخواهیم بین شعر و ترانه فرق بگذاریم چه می‌گویید؟

وقتی شعر با آهنگ خوانده شود مثلا بر وزن مفاعیلون،  فعولن مثل شروندهای ما که به چندین نحو اجرا می‌شود و با همین وزن آهنگ‌های زیبایی اجرا شده است. اسم این شعر را دوبیتی می‌تواند تبدیل شود به چه؟ به ترانه! بقیه اوزان هم همین‌گونه است. هیچ فرقی ندارد حتی مثنوی و غزل هم می‌تواند این‌گونه باشد.

پس شما فرقی بین ترانه و شعر نمی بینید؟ نه؟

نه فرقی نمی‌بینم، یعنی فرق ماهیتی نمی‌بینم.

بعضی‌ها معتقدند ترانه از شعر جداست و باید با هم فرق داشته باشند؟

نه- نه –نه.

ما ترانه‌سرا داریم، شاعر هم داریم؟

ببینید یک چیز هست معمولا ما می‌بینیم که؛ فرض کنید شعر مولانا در قرن هفتم هجری است و مثلا الان در حال حاضر ارسلان کامکار یک اجرا می‌گذارد. خیلی خیلی زیبا. این در واقع ، این شعر چند سال پیش چیزی درحدود هفتصد، هشتصد سال پیش گفته شده و اینها الان آنرا اجرا می‌کنند ولی اینکه شما می‌گویید برخی فرق بین شعر و ترانه می‌گذارند من آن‌را به این صورت می‌گویم.  در واقع یک نوع بسته‌بندی ،عرضم به حضور شما که یک نوع دسته‌بندی در انواع حالت ترانه‌های مختلف است. مثل ترانه‌های اعتراضی، ترانه‌های عاشقانه مثلا باب روز  مثلا امروز یک اتفاق می‌افتد نه، یکی آن را شعر می نویسد و آن را به صورت آهنگین اجرا می‌کند. بعضی‌ها فکر می‌کنند که حتما به این صورت است که ترانه می‌شود مثلا باید منطبق با روز باشد. ولی من چنین اعتقادی ندارم. من می‌گویم دسته‌بندی‌های خود ترانه است که حالت اعتراضی، عاشقانه، هزل یا هجو است همه همین‌طور است. و هیچ فرقی با شعر ندارد، وقتی شما یک شعری را به صورت آهنگین بخوانید تبدیل به ترانه می‌شود.

شما منصفی را شاعر می دانید یا ترانه سرا؟
منصفی ادیب است، به نکته جالبی اشاره کردید مثلا یکی از غزل‌های معروف مرحوم ابراهیم منصفی همان غزلی است که آقای سهیل نفیسی روی آن آهنگ گذاشت و اجرا کرد و بسیار بسیار زیبا است. ولی خود ابراهیم آهنگی روی آن نیانداخت.

کدام کارش را می گویید؟

جان منی ،نه؟(مکث می کند)

شور من ای شراب من                  ای همه شعر ناب من

باز غزلی ز خون بخوان                   از جگر کباب من

این شعر را من از خود منصفی….(حرف را قطع می‌کند) من می‌توانم بگویم که با او زندگی کرده‌ام، اگر چه هیچ وقت ندیدم که ابراهیم این شعر را با آهنگ بخواند.

از صحبتهای شما پیداست منصفی بین ترانه و غزل تفاوت قایل بود؟

نمی‌خواست روی غزل‌هایش آهنگ بگذارد.

شما در صحبتهای‌تان از منصفی با یک حس نوستالژیک و خوشایند و به عنوان دوست و ادیبی که خودتان گفتید یاد می‌کنید. در مجموعه و کارهای شما کاملا ردپای منصفی دیده می‌شود خودتان چقدر به این معتقدید؟

من آنهایی (منظور ترانه‌هاست) مثل ترانه آدم که اولین ترانه این دفتر است، آخرین قسمت این ترانه که گفتم:

کاشکه درد و جمع اینابو       پشت آدم خم اینابو

مال مرحوم ابرام است و هر ترانه وشعری یک شاه بیت دارد. من به جرات می‌گویم که این ترانه شاه بیتش همین قسمتی است که مال مرحوم منصفی است و من این را سر خود نیاوردم. خود ابرام بارها به من گفته که تو می‌توانی از هر بیتی از ابیات و ترانه‌های من استفاده کنی و اجازه اجرای آنها را نیز به من داده است ولی من هیچ موقع اگر متوجه شده باشید حتی در مراسم سالگرد منصفی که چند سالی برگزار شد. هیچ وقت ترانه‌ای از او اجرا نکردم من فکر می‌کنم یکی مثل ابراهیم منصفی که هم شاعر و هم ترانه‌سرا بود و هم نوازنده و خواننده با احساسی خاص خود در هر سه مورد محیط به کارش بود. هیچکس نمی تواند مثل او اجرا کند. زیرا آنجا احساسات خود فرد است که محیط بر کارش می‌شود من هرچند احساس مشترکی با منصفی داشتم ولی باز هم مثل او اجرا نمی‌توانم بکنم ولی شعرهای خودم را بهتر از کس دیگری اجرا می کنم.

ببخشید سوال من از تاثیر منصفی در ترانه‌های شما بود؟

(با لکنت می‌گوید) دارم عرض می‌کنم، من قبل از اینکه با مرحوم منصفی اوخت بشوم و من می‌گویم (با خنده) تا حدودی ادغام بشوم من ترانه می‌نوشتم. و یک حالت استقلال سبکی دارم. شاید هر کس متوجه نشود من مثلا عین ابرام…
ترانه‌های کوچک عبدی
صحبتش را قطع می‌کنم. نه عینش، ردپای شما در ترانه‌های مثال می زنم ص124 ترانه لالایی….

بله بله، من به خاطر همان اجازه‌ای که دارم و هر چه نباشد من با ابرام زندگی کردم خیلی چیزها از آن یاد گرفتم و من افتخار می‌کنم که متاثر از منصفی هستم. و مثل خیلی بچه‌های دیگر کپی‌برداری نکردم و خیلی سعی کردم که یاد بگیرم و ابراهیم که خیلی دلش می‌خواست، و او می‌خواست به من هر چه را در چنته دارد منتقل کند و تا جایی که توانست این کار را انجام داد.

سوالی که برای خیلی از افراد مطرح است که یکی از ترانه‌های که منصوب به منصفی است و شما مدعی هستید که مال شماست. سوال اینجاست که اگر این کار متعلق به شماست اما در بقیه کارهای شما چنین رنگ وبویی را نمی‌بینیم. یعنی یک چیز مجزایی از این مجموعه است؟

این شعر را من کنار منصفی نشسته بودم و گیتار دستم بود و آنرا آنجا نوشتم و ادامه آنرا اصلاح کرد نگاهی به کتاب می‌اندازد و دنبال ترانه می‌گشت، کتاب را نشان می‌دهد و می‌گوید اینجا دو تا بیت مربوط به منصفی است چهار بیت مال من است، مرحوم منصفی هم چند تا کارهایی که خوانده مال خودش نبوده یکی هم این است. خیلی از این ترانه خوشش آمد و شاه بیت ترانه مرا منصفی نوشته است و این باز نشان دهنده خام بودن من در ترانه‌سرایی نسبت به منصفی است

 

(او با دستش دو سطح متفاوت را نشان می‌دهد)


در ترانه دست تقدیر٬ و در اکثر ترانه‌های شما نوعی پشیمانی از عاشق شدن و سرنوشتی که این عاشقیت برای رقم زده است دیده می‌شود. چه توضیحی در این باره دارید؟

این یکی از حساس‌ترین ترانههای من است، این ترانه را من یک شب تا صبح را بیدار بودم تا این ترانه ساخته شد و صبح زود که هوا روشن شده بود آنقدر دلم گرفته بود که بیرون رفتم و لب دریا قدم زدم. این ترانه جریان عاطفی یک حس نوستالژیک برای من بود در آن موقع این مسئله روز بود و بالاخره هر کس در زندگی خود عاشق بودن و عشق برایش پیش می‌آید و این یا به انجام می‌رسد یا نمی‌رسد و در واقع این ترانه وصف حال من در آن شب است. مثلا آنجا که می‌گویم:

شو و تنها و بیدار مه و عشق تو گیتار               بخو وعده مداد به شوق روز دیدار

و الان هم می‌بینم که خیلی‌ها این ترانه را در موبایلشان دارند بدون اینکه اسمی از من ببرند و اشتباه می‌خوانند و یک تکه را نمی‌خوانند یا فالش می‌خوانند و من … (در فکر فرو می‌رود و بطرف گیتارش رفته و می‌گوید) : اشکالی ندارد  آنرا اجرا کنم؟

و استقبال می‌کنم و من شاهد اجرای یکی از احساسی‌ترین، ترانه‌هایش هستم پس از اتمام کارش می‌پرسم:
هنوز که هنوز است یک چیزی درون شما می جوشد؟

می خندد و می‌گوید: احساسات نوستالژیک مثل سربازی است. برات خیلی سخت است، صبح زود بیدار شدن‌ها، دویدنها، پاچسباندن‌ها، طبل بزرگ و زیر پای چپ و از این دست مسائل خیلی حال‌گیری است ولی وقتی تمام می‌شود و چندین سال می‌گذرد تبدیل به خاطره می‌شود و یادش می‌کنید و می‌گویی چقدر خوش بود با فلان و فلان و از آن بعنوان بهترین روزهای زندگیت یاد می‌کنی، در صورتی که وقتی درونش هستی فکر می‌کنی در جهنم هستی ولی وقتی از آن رد می‌شوی فکر می کنی تو بهشت بودیم و خبر نداشتیم! عشق هم همین حالت است، حتی وقتی به انجام نمی‌رسد در آن وقت نیز زیبایی خاص خود را دارد، به نظر من تمام خاطراتی که از عشق می‌ماند زیباست حتی جدای‌هایش زیبایی خاص خود را دارد. (کمی فکر می‌کند) و اگر بخواهیم فلسفی‌تر بگوییم بر می‌گردد به انیما و انیموس که نمونه بارزش است که کمتر آدم‌هایی توانستند به آن وحدت درونی برسند و انسانها تمرین می‌کنند در عالم واقعیت عینی تمرین می‌کنند که با جنس مخالف به یک وحدتی برسند و بارها ممکن است تمرین بکنند و شکست بخورند، حالا یک روز در عالم عینی به وحدت می‌رسند یا نمی‌رسند اگر واقعا به آن وحدت برسند و جفت حیات خود را پیدا بکنند در عالم مجازی و عالم دیگری هم که انیما و انیموس هستند خیلی راحت تر می‌توانند به وحدت داخل برسند.

ولی می‌گویند عشق واقعی به وصال نمی‌رسد شما به این معتقدید؟

بله واقعا معتقدم، اصلا عشق وقتی با هم‌خوابگی عجین می‌شود از حالت عشق ناب خارج می‌شود من این‌گونه فکر می‌کنم و تبدیل می‌شود به یک خود گول‌زنی برای ادامه نسل و در واقع همه گول برای خود و برای همه، به اندازه تاریخ بشریت… و می‌گویند که عشق این است در حالی که این عشق نیست بلکه زاد و ولد است.

به نظر شما هنر ذاتی است یا اکتسابی است؟

من معتقدم هنر50%اکتسابی و 50% ذاتی است.

پس چگونه است که این هنر درشما تماما می‌توان گفت ذاتی بوده، زیرا شما هیچ آموزشی ندیده‌اید؟

من که هنرمند نیستم به قول معروف من ادای هنرمندها را در می‌آورم (می خندد) در واقع می‌توان گفت من هیچ کلاسی نرفتم و آموزش ندیدم ولی از دوستانم خیلی چیزها یاد گرفتم، خوب اکتساب همین است دیگر، اکتساب این نیست که حتما شما بروید دانشگاه هنرهای زیبا تا یک چیزی یاد بگیری به نظر من همان کوچه و محله خیلی دانشگاهی‌تر است تا دانشگاه‌های که الان هستند. آن موقع که ما می‌خواستیم گیتار یاد بگیریم خیلی سخت بود، یک آموزشگاه وجود نداشت اگر گیتار دستت می‌دیدند آن‌را می‌شکستند.

اما خیلی ها هستند که بر اساس همین دلایل که شما می‌گوید خود را هنرمند می دانند و اسمش را می‌گذارند هنر خود جوش و مدعی هنرند، حالا شما می‌گویید من هنرمند نیستم ولی آنها می‌گویند هنرمند هستند؟

همیشه همین‌طور است. ببینید کسی که اسمش زلفعلی است وقتی نگاهش می‌کنی می‌بینی سرش کچل است. یا آن که اسمش شیر محمد است وقتی می بینی آنقدر لاغر و مردنی است که به یک مشت بند نیست، همیشه همین‌طور است، نمی‌دانم چه خصلتی طبیعت دارد که همیشه برعکس است! همیشه آن‌کسی که ادعای آن‌را می‌کند بفهمید که آن چیز نیست چون کسی که خودش به خودش می‌گوید من فلان کارم….، چونکه هنر، فرض کنید با جوشکاری فرق می‌کند اون یک صنف است و به خاطر امرار معاش هم شده هر وقت که کسی به جوشکار احتیاج داشت می‌تواند دستش را بلند کند و بگوید من هستم ولی هنر آنقدر گسترده است که بتهوون به خود اجازه نمی‌داد بگوید من هنرمندم، درباره هنر صحبت می‌کرد ولی به خود اجازه نمی‌داد بگوید من هنرمندم.

در بندرعباس کار چه ترانه‌سرایی را می‌پسندید؟

چند تا از ترانه‌های علی رضایی (شریف) من خیلی خیلی خوشم می آید و اغلب آنها را که چاپ کرده آهنگ ندارد، و برادرم عدنان روی یکی از ترانه‌هایش آهنگ زیبایی ساخته است. دیگر هم محمد شهسواری است اگرچه خود او معتقد است 10 ترانه بیشتر ندارد، البته او بیشتر ترانه دارد ولی خودش آنها را پاک کرده است، و متاسفانه الان دیگر کسانی که اسمی در این زمینه کاری بیرون دادند ، یا من درک نمی‌کنم یا کار آنها اشکال دارد ولی من می‌گویم اشکال از من است که درک نمی‌کنم‌، من از روزگار عقبم مثل همان پست مدرنیزم است که هنوز در اروپا اول کارش بود ولی اینجا مدرنیسم و اورترانس مدرنیسم هم داشتیم و رد کردیم (می‌خندد).

چرا بومی سروده‌های ما اغلب شخصی است تا رسیدن به یک درد مشترک جهانی، اجتماعی فاصله دارد؟

بخاطر این‌که در واقع فردگرایی سیستمی شده است و این فاصله را جامعه به آدم‌ها تحمیل کرده است، قبلا آداب و اجتماعی‌مان بیشتر بود، اما حالا آدم‌ها درون خود خزیده‌اند. قدیما خونه ما یا شما یا دیگران حداقل دو یا سه نفر می‌آمدند و می‌رفتند تا آن مغرب به شام تبدیل می‌شد، اگر روزی کسی نمی‌آمد ما (منظور بزرگترها) فکر می‌کردند حتما اتفاقی افتاده یا کسی مرده، البته مردن که نه چون قبلا تا کسی می‌مرد مثل بمب همه جا پخش می‌شد، برعکس الان که بغل گوشت یکی می‌میرد تازه چهار روز بعد تو می‌فهمی که همسایه‌ات مرده است. تازه همسایه‌ات فامیلت هم هست! این آدمها را فردگرا کرده است، وقتی آدم‌ها فردگرا شدند روی همه چیز تاثیر می‌گذارد، روی هنرشان و روی چیزی که ابراز می‌کنند، روی چیزی که بر روی کاغذ می‌آورند، تاثیر می‌گذارد و همه چیز تهی می شود. همه می‌شود من، هیچ کس ما نمی‌شود، در صورتی که آن زمان حتی ماقبل ابراهیم منصفی وقتی که ترانه‌ها مثل جهازون تک، تکی گفته می‌شد یک رویداد بود، در قدیم هر اتفاقی که در بندر می‌افتاد به صورت ترانه در می‌آمد.

به نظر شما می توان این فاصله را کم کرد؟

با فرهنگ‌سازی، زیرا بدون فرهنگ‌سازی غیر ممکن است، پینک فلوید چرا پینک فلوید شد به خاطر اینکه درد جهانی را مطرح کرد، و نیامد فقط ترانه‌ای برای دو تا دختر بگوید که مثلا تو دستت قشنگ است یا تو پایت فلان است.

این فرهنگ‌سازی باید چگونه صورت بگیرد؟

آن کسی که خودش به خودش می گوید هنرمند خودش باید راهش را پیدا کند (می خندد).

حالا اگر راهش اشتباه باشد چه؟

به فکر فرو می رود و می‌گوید: چیزی که می‌خواهم بگویم معنی‌اش ارتجاع نیست، چون من همیشه مخالف ارتجاع بودم، منظورم این نیست که، باید چطور بگویم زنده کردن حتی کمی از سنت‌ها و فرهنگ‌هایی است که از دست داده‌ایم حتی در طی این سی سال گذشته، همان‌طور که خیلی از اصطلاحات را از دست داده‌ایم.

اگر از دست دادیم چطور می‌شود  برگردانیم؟

خیلی از چیزهای از دست رفته را برگرداندند.

منظورم از برگشت دادن اینکه دیگر کسی نیست که با فرهنگ و آداب سنن آشنا باشد و بشناسد و فراموش شده؟

فراموش شده ولی یک سایه که از آن باقی مانده درست است؟ آن سایه را می‌توان بازسازی کرد.

ولی دیگر آن نمی‌شود؟

خوب یک ساختمان که میراث فرهنگی آن را بازسازی می‌کند مثل خودش می‌شود؟ نمی‌شود! ولی از هیچ بهتر است. مثلا همان مصالح را بکار می‌برند و از همان طرح‌ها استفاده می‌کنند.

حالا ما چطور می‌توانیم از این شخصی شدن فاصله گرفته و محلی کردن را جهانی بکنیم؟

الان این دهکده جهانی که ما می گوییم دارد اتفاق می‌افتد ولی سازمان یونسکو می‌گردد یکسری آدمهایی را که مثلا در قبیله آموزون هنوز هستند که بی‌بی‌سی نشان می‌داد که اینها تازه 50سال پیش پیدا شده‌اند و حالا چند نفرند، دویست نفر، که با یک فرهنگ جدا و زبانی جداگانه در قبیله خود با فاصله یک رودخانه از قبیله دیگر که دارای فرهنگ‌هایی جدا از این‌هاست به صورت کاملا سنتی زندگی می‌کردند، یونسکو سعی می‌کند که زبان اینها حفظ شود. کمک‌شان می‌کند که داستان را حفظ کنند ولی کلمات خود را استفاده نمایند. ما هم باید همین کار را بکنیم ولی متاسفانه مهاجرت‌های داخل استانی و خارج استانی باعث از بین رفتن می‌شود.


از آقای محب برای وقتی که در اختیارمن قرار دادند تشکر می‌کنم. او میگوید در فکر مجموعه دومی است که کاری کاملا»متفاوت از اولی است و فعلا» نمی‌خواهد تا کار تکمیل نشده توضیح بیشتری در مورد آن بدهد.

بنیامین انصاری‌نسب [ارتباطات من]

27 نوامبر 2010

منم کوروش: شهریار روشنائی‌ها/ بازسرائی: سیدعلی صالحی

منشور پارسوماش

بزرگی انسان‌ها برآیند رفتار آنها با دیگران و دیدگاه دیگران در دوران زندگی در کنار اوست و گرنه هیچ‌کس بت نیست که شایسته ستایش بی‌چون باشد و ما نیز بت‌پرست نبوده‌ایم، نیستیم و نخواهیم بود و می‌دانسته‌ایم و می‌دانیم و خواهیم‌دانست که مگر خداوند، ‌کسی شایسته پرستش نیست.
خواجه‌عبدالله انصاری نوشته است: كسي را به افراط منكوه و مستای. آنچه به گوش شنيديی هوش دار. راست گوی و عيب مجوی. راستي كه به دروغ ماند مگوی. نخست انديشه كن آنگاه بگوی. به هركس مپسند آنچه نپسندند. مفروش آنچه نخرند. مزن بي گناه كت نزنند. درگذار تا درگذرند.
پس، کوروش را در اندیشه، گفتار و کردارش ببینیم و داوری کنیم و ستودن او زاییده هیچ چیز جز اندیشه، گفتار و کردار نیک او نیست.

 

1
این منم کوروش
پسر ماندانا و کمبوجیه
پادشاه جهان
پادشاه پهناورترین سرزمین‌های آدمی
از بلندی‌های پارسوماش تا بابل بزرگ.

این منم پیشوای خرد، خوشی، پاکی و پارسایی
نواده بی بدیل نور، توتیای ترانه، سرآمد سلطنت
بعل با من است و نبو با من است
من آرامش بی‌پایان انشان و
شکوه ملت خویشم.
من پیام‌آور برگزیده اهورا و عدالتم
که جز آزادی
آواز دیگری نیاموخته‌ام
و جز آزادی آواز دیگری نخواهم آموخت.
پس شادمان باشید
زیرا به یاری ستم دیدگان خسته خواهم آمد
من شریک درهم‌شکستگان سرزمین شما هستم
زودا از این ورطه برخواهید خاست
و من این شب وحشت را درهم خواهم شکست
و روز را به خاطر خاموشان باز خواهم خواند
و به خنياگران خواهم گفت
برای گوشه‌گیران و گمنامان بخوانند
من آمده عدالت و میزبان آزادی‌ام.

چنین پنداشته
چنین گفته
چنین کرده‌ام
که پروردگار بزرگ
به اسم هفت آسمان بلند آوازم داد
تا پیشوای دانایان و برادر دریادلان شوم.

من امنیت بی‌پایان آوارگان زمینم
که به احترام آزادی
دیوان و درندگان را به دوزخ درافکنده‌ام.
پس اهریمن نابکار بداند
که سرزمین من،
ساحت بی‌انتهای آفتاب و آرامش آدمی است
تا پرده‌دران و دیوان بدانند
من دولت دریا و دلالت دانایی‌ام
من منجی منتظران بی ماه و مونسم
که آشتی آسمان و زمین را به زندگان خواهم بخشید.
من قانون‌گذار بزرگ بارانم
که رحمت و رهائی را به ارمغان آورده‌ام.
شاه شاهان
پسر ماندانا و کمبوجیه منم.

2
برای من
که جهان را به جانب علاقه فراخوانده‌ام
چوپان به کوه و
پیر به خانه و
پیشه ور به شهر . . . یکی است
همه برادران من‌اند.

برای من
که برادر بینایان و غم خوار خستگانم
زنان به جالیز و
دبیران به دیر و
سواران به صحرا یکی است
همه خان و مان من‌اند.
من کوروشم
و تنها نجات جهان به آرامشم باز خواهد آورد
من پسر پادشاه انشان و
مشعل دار مردمانم
من برگزیده گلبرگ و شبنم خالصم
که خداوند
به شادمانی سپیده‌دم سوگندم داده است.
من پیام‌آور آن حقیقت بی پرده‌ام
که پروردگار
همه رودها، راه‌ها، دامنه‌ها و دریاها را
به فرمانم آورده است.

از پهنه‌های پارسوماش
تا جلگه‌های جلیل انزان
سواران من از کشتزار بی کرانه برنج و
عطر گندم می‌گذرند.
فرشتگان نان و شفا
شبانه به شوشیانا رسیده‌اند.

پس ای ستم‌دیدگان
فراوانی و خوشی هاتان بسیار باد
فرزندان برومند و
برکت نانتان بسیار باد.
من برگزیده زمین و اولاد آسمان،
آزادی شما را رقم خواهم زد
زیرا من نگهبان بی‌مرگ محبتم
رهاورد من
رهایی مردمان شماست.
من اورشلیم ویران را
واژه به واژه و سنگ به سنگ
باز خواهم ساخت
زنجیر از دو دست فرزندانتان خواهم گشود
و بر این صخره سترگ
خواهم نوشت:
آزادی آدمی
آخرین آواز گرامی من است.

زندان ها را درهم خواهم شکست
دژها را خواهم گشود
و بیدادگران را خانه نشین شکست خویش خواهم کرد.

3
تمام شد!
تسلیم‌شدگان را خواهم بخشید
خشم‌آوران خاموش را خواهم بخشید
خستگان را شفا خواهم داد
و عدالت را خواهم آورد.
پس شما شکست‌خوردگان
به خانه‌های خویش بازگردید
دانایی و محبت را به یاد آورید
منزلت عزیز آدمی را به یاد آورید
من خشنودی بی‌پایان خداوندم
برای کشتن و کینه‌توزی نیامده‌ام
فرمانروایی که همدل مردمان خویش نباشد
سیه‌روزتر از همیشه
سرنگون خواهد شد.

پس از قول من بگویید
به جباران این جهان بگویید
که از ظلمت خویش
حتی پلاس‌پاره‌ای به گور نخواهید برد.
به آن‌ها بگوید
که از گرده کبود تازیانه فرو شوید
ورنه عطر هوا حتی
با شما همدلی نخواهد کرد.
هشدارتان می دهم:
او که به کشتن آزادی بیاید
هرگز از هوای اهورا خوشبو نخواهد شد
بزرگ نخواهد شد
این سخن من است
من پسر ماندانا و کمبوجیه،
که جهان را به جانب عدالت و آزادی فراخوانده‌ام
که انسان را به جانب آرامش و اعتماد فراخوانده ام.

پس فرمان دادم تا صخره‌های سهمگین را
از مقابل گام‌های خستگان بردارند
رودها را روانه کنند
جلگه‌ها را بیارایند
پرندگان در آزادی و
آدمی به آسودگی فرا شود.
من، کوروش هخامنش
فرمان دادم که بر مردمان ملال نرود
زیرا ملال مردمان
ملال من است
زیرا شادمانی مردمان
شادمانی من است.

من پیام آور امید و شادمانی را
دوست می‌دارم
پیروزی باد بر سکون سایه را دوست می‌دارم
وزیدن زنده گندم‌زاران را
دوست می دارم
خنیاگران و گهواره‌بانان را
دوست می‌دارم
محبت مردمان و آزادی آوازشان را
دوست می دارم
من راستی و درستی را
دوست می‌دارم.

پس به آمدگان و نیامدگان بگویید
او که دوست می‌دارد
دوست داشته خواهد شد
و او که بر مردمانش ستم کند
دیری نمی‌رود که راه به دوزخ خواهد گشود.

4
بگذارید هرکسی به آیین خویش باشد
زنان را گرامی بدارید
فرودستان را دریابید
و هر کسی به تکلم قبیله خود سخن بگوید
آدمی تنها در مقام خویش به منزلت خواهد رسید.

گسستن زنجیرها آرزوی من است
رهایی بردگان و عزت بزرگان آرزوی من است،
شکوه شب و حرمت خورشید را گرامی می‌دارم.
پس تا هست شب هایتان به شادی و
روزهایتان رازدار رهایی باد
این فرمان من است
این واژه، وصیت من است
او که آدمی را از ماوای خودش براند
خود نیز از خواب خوش رانده خواهد شد.
تا هست
هوادار دانایی و تندرستی باشید
من چنین پنداشته
چنین گفته
چنین خواسته‌ام.
مزمور مساوات کتاب من است.
حقیقت بی‌زوال
سلوک من است.
من هخامنشم
هخامنش خرد
هخامنش بی‌خلل.

خدمت‌گذار زنان و زندگی‌بخش بینایان منم
منم که برایتان نان و خانه و امید آورده‌ام
پس به نماز نیاکان خویش باز خواهم گشت
و می‌دانم که نور و ستاره
سلطنت خواهد کرد.

من از پی آزمونی بزرگ
به بالا برآمده‌ام
من از عبرت سنگ با آینه سخن گفته‌ام.
این گفته من است
کوروش پسر ماندانا و کمبوجیه
که شما را به نماز نیاکان خویش می‌خواند.

5
شهریاران را
از میان دانایان و دلیران برگزیدم
دبیران و درباریان را
از میان حکیمان.
و گفتم جز به پندار نیک
در سرنوشت مردم ننگرند
و گفتم جز به گفتار نیک
با مردمان سخن نگویند
و گفتم جز به کردار نیک
همراه مردمان نشوند
بدین تدبیر برتر است
که بزرگی، بزرگی می‌آورد
و عدالت، عدالت.
یقین و اعتماد، بلند آوازه‌ات خواهد کرد
این آخرین اتفاق فرشته و آدمی است.
من این جهان را
بدین تدبیر طلب کرده‌ام
تا ظلمت از خانه زندگان زدوده شود
آبادانی بی‌زوال زاده شود
و بیم نباشد، بیداد نباشد، مرض نباشد، مرگ نباشد.
و اضطراب و هراس برچیده شود
و خوف و خستگی بمیرد
و پیران به خانه باشند
و کودکان به گهواره شادمانی کنند
و برنایان به عشق درآیند
و زنان به آزادگی
و آزادگی به آزادی!

وای بر ظلمت‌افزای زبون!
هر ناله‌ای که از دست بیدادگری برآید
هزار خانه را به خاکستر خواهد نشاند
دل هزار دانا را به گریه خواهد شست
و مرا طاقت تلخ‌کامی فرودستان نیست
من آرامش و اعتماد آدمی‌ام
چگونه تحمل کنم که تازیانه جانشین ترانه شود!؟

بی‌عاقبت او
که بر پریشانی مردمان حکومت کند
بی‌فردا او
که بر درندگان حکومت کند.
شهریاری که نداند شب مردمانش
چگونه به صبح می‌رسد
گورکن گمنامی است که دل به دفن دانایی بسته است.

مردمان من
امانت آسمان‌اند بر این خاک تلخ
مردمان من
خان و مان من‌اند.

6
گفتم گیاهان را گرامی بشمارید
گیاهان گماشتگان بهشت خداوندند
گیاهان ملایک خاموش خانه آدمی‌اند.

گفتم که دره‌ها و دامنه‌ها را پاکیزه نگه دارید
زیرا زمین
ضامن زندگی آدمی است.

گفتم هر او که درختی نشانده
به دانایی پروردگار خواهد رسید
به دریا و آرامش آسمان خواهد رسید.

گفتم هر او که مشیمه شب را به نور بشوید
باران را گرامی داشته است.
مرا و محبت مرا گرامی داشته است.
گفتم هر او
که بهای این همه برکت بداند
به ثروت ستاره خواهد رسید
به کرامت کوه خواهد رسید
به راز کلمه خواهد رسید.

و گفتم حیات هوا را
به تنفس تاریک اهریمن نیالایند.
من برای عبور از این همه کوه
ارابه‌رانان را به راه خوانده‌ام
من برای عبور از این همه طوفان
طبالان و ترانه خوانان را به راه خوانده‌ام
من برای رسیدن به آن همه رود
رد شکنان و دریادلان را به راه خوانده‌ام.
ما از کمین‌گاه اهریمنان خواهیم گذشت
ما ظالمان زمین را درهم خواهیم شکست
ما شب و شقاوت را خواهیم زدود
زندگی را ستایش خواهیم کرد
آزادی و عدالت را ستایش خواهیم کرد.

من کوروشم
و گفته‌ام از این پیشتر،
و باز می گویم:
سرانجام تن‌آسایی، تسلیم مطلق است.
پس تا هستید
کرامت و کوشایی بر شما ارزانی باد.

من یاور یقین و عدالتم
من زندگی‌ها خواهم ساخت
خوشی‌های بسیار خواهم آورد
و ملتم را سربلند ساحت زمین خواهم کرد
زیرا شادمانی او شادمانی من است.

7
من از آواز گندم
به بوی نان رسیده‌ام
از طعم نان
به زینت زندگی،
رفتن آرام رود
راز کار و کرامت کبریاست.

من از وزیدن باد
به عطر سخاوت رسیده‌ام
و از سایه سار سخاوت به سکوت،
که تنها به وقت عدالت
از آسمان سخن می‌گویم.
من کوروشم
کوه‌بران بادیه‌ها
کمان‌دار پارسوماش
و پیشوای مردمان بزرگ.
هم بدین پندار شریف است
که فرمان دادم
تا باغ‌های بی‌کرانه بیارایند
بهشت‌ها بسازند
پروانه و آهو و پرنده را پاس بدارند
زیرا زمین و هر چه در اوست
گرامی من است
و من این کلام مقدس را
به آیندگان نیامده خواهم رساند
شما نیز یاور مردمان و عاشق عدالت باشید.
این سخن من است
نجات دهنده بابل و
پادشاه پارسوماش
منم که جباران را به خاموشی و
ستم‌بران را به آزادی خواسته‌ام
درندگان را به دورترین دامنه‌ها رانده‌ام
و مغلوبان را محبت کرده‌ام
و مردمان را بر سریر ستاره نشانده‌ام.

پادشاه پارسیان و
کمان‌دار آریاییان منم
که به بالین فرودستان شب‌زده شتافته‌ام
من شفاآور خستگان زمینم
شوشیانا و اورشلیم را من پی افکنده‌ام
اورازان و پرشیا را من پی افکنده‌ام
من فرمان دادم
تا تباهی و بیداد را
از دیار آدمیان برانند
تا بلا بمیرد
بیم و گرسنگی بمیرد
جنگ و جهالت بمیرد
دیو و درنده بمیرد.
من کوروش
پسر ماندانا و کمبوجیه با شما سخن می‌گویم
مرغاب منزل نخستین من است
مرغاب منزل آخرین من است.

8
بابل به دست من افتاد
و چون به بابل شدیم
سربازان و پارسیان خویش را گفتم
دست به هیچ دامنی دراز نکنید
زنان و کودکان در پناه من‌اند
پیران و پی‌بریدگان در پناه من‌اند
خاموشان و خستگان در پناه من‌اند
شکست‌خوردگان و خاموشان در پناه من‌اند.

سلوک سربازان من
سلوک پارسایان سرزمین من است
و ما برای آزادی مردمان آمده‌ایم
تباهی و تیرگی از ما نیست
وحشت و شقاوت از ما نیست
تازیانه و تجاوز از ما نیست
غیظ و غرامت از ما نیست.
ما رسولان امان و آسودگی هستیم
ما آورندگان آزادی مردمان هستیم
تنها ترانه و شادمانی باشد
همین و دیگر هیچ!
این فرمان من و فرمان فرشتگان زمین است.

من یاور مردمان و پیام‌آور محبتم
پروردگار بزرگم چنین گفته، چنین خواسته، چنین کرده است.
او یاور من است و چنین گفت:
که دست تو را باز گرفته‌ام
تا دوال از کمر ظالمان و گره از کار فروبستگان بگشایی.
درها به‌روی تو باز است و
دروازه ها به‌روی تو باز.
من کلید همه درها و دروازه‌ها را
به تو خواهم سپرد.
من پیشاپیش تو
کوه‌ها و دره‌ها را هموار خواهم کرد
قفل‌ها و کلون‌ها را خواهم گشود
و ستمگران را به ساحت سکوت خواهم راند.
تو کمر‌بسته کلام من و کبریای منی
تو را آن دم از دانایی خویش آفریدم
که هنوزت کلامی نیاموخته بودند
تو پناه بی‌پایان منتظران و مولود برگزیده منی.

9
از پارس برآمدم
از پارسوماش.
پادشاه پاکان و رستگارانم
پادشاه شب‌شکنانی
که برای شما از نور بشارت آورده‌اند.
ایام اسارت سرزمین من به پایان رسیده‌است
من پیشگوی فردای فهمیدگانم
برادر باران و رویا نویس رود،
که خزاین زمین را باز خواهم گشود.
نان و شفا و آرامش آورده‌ام
من ترس‌خوردگان را پناه خواهم داد
من خطاکاران را خواهم بخشید
زیرا نادان
نه مجرم است و نه موذی،
تنها نادانی
جرم جهان ماست.
و گفتم بر این صخره
صورتی از کلام مرا بنویسید
و نوشتند
و گفتم کتیبه کاهنان اورشلیم را بنویسید
و نوشتند
مرا ارمیای نبی به خواب‌های آسمان دیده است
مرا دانیال نبی به خواب‌های آسمان دیده است.
و دانای دانایان گفت:
ما کوروش را کمربسته خویش دانسته‌ایم
او از مشرق آفتاب
به زادرود مغرب خواهد رسید
آنجا که خورشید
به خواب آب فرو می‌رود.
و من گفتم تا ستمگران را
به سیاهی بخت پلیدشان بنشانند
و من گفتم برایتان رهایی آورده‌ام
رهایی دهنده رعایا منم
پشتیبان پیشه‌وران منم
چوپان دره‌ها و شبان قله‌ها منم

پس بشارتم دادند
که موسم سلطنت ستاره فرا خواهد رسید
موسم رهایی آدمی فرا خواهد رسید.
و من کمربسته باران و بشارتم
که کمر به عدالت آدمی بسته‌ام
که کمر به آزادی آدمی بسته‌ام.

10
بسیاران را دیدم
بی خواب و بی خانه
بسیاران را دیدم
بی‌گور و بی‌گذر
بسیاران را دیدم
بی‌راه و بی‌پناه
بسیاران را دیدم
بی‌گفت و بی‌امید
همه سایه به سایه، هراسیده هجوم و
زانو زده غم خویش.
و مرا تحمل این همه ستم نبود
و مرا طاقت دیدن این همه فلاکت نبود
پس فرمان دادم
تا نان و آبشان دهند
کار و کمالشان دهند
آرامش و آزادی‌اشان دهند
دانایی و ثروتشان دهند
آن‌ها همه گریختگان کشور بداندیشان بودند،
و گفتم به من باز آیید که من امان زندگان زمینم.
پس فرمان دادم
سدها و سایه‌بان های بسیاری بسازند
باروها، برج ها، دژ ها و دیوارهای بسیاری بسازند
همه هرچه که هست، همه برای مردمان من است.
و گفتم اینجا در سرزمین من
حکیمان در آرامش اند
اینجا در سرزمین من
دانایان در آرامش اند
من شعله‌های بی شماری برافروخته‌ام
من بردگان بی‌شماری را رهایی رسانده‌ام
و گفتم هر کس که این مردمان را ناچیز شمارد
به زنجیرش خواهم کشید
از این پس دیگر نه دیوی در این دیار و
نه خشمی که خنجرش در دست!
این دستور پروردگار من است
تا من پرستار درماندگان شوم
تا من مونس مردمان و یاور خستگان شوم
امیران و آیندگان بدانند
پادشاهی که ثروت اندوز روزگار شود
هلاکت خویش را به خواب اهریمن خواهد دید
و او هرگز بخشوده نخواهد شد.

من، من کوروش‌ام می‌گویم
هر چه از آسمان بلند ببارد و
هر چه بر این زمین بروید
از آن مردمان من است.
امیران و آیندگان بدانند
رهبر رستگاران اوست
که بی نیاز بیاید و
بی نیاز بگذرد
ورنه هرگز بخشوده نخواهد شد
ورنه هرگز دوست نخواهد داشت
ورنه هرگز دوست داشته نخواهد شد.

پ ن: این متن و سروده را دوست خوب و نادیده‌ام «لاری» عزیز در قسمت دیدگاه‌های وبلاگ گذارده بود. حیفم آمد شما نبینیدش. با سپاس از دوست.

11 نوامبر 2010

تو معصومانه گناهت را گاز می‌زدی

خداوند سوگندم داد که نگویمت و من تنهاترین آدم
در بهشتی که او ساخته بود
فروهشته در پیچک‌های عسل آلود و

جوی‌های خرامان شیرخاموش ماندم

و تو اما عریان و دگرگونه

دستانت را دراز کردی آن انگشتان سحرآمیز و پر عطش را
من پوشیده در زنجیری زرین می‌لرزیدم
آنگاه که تو معصومانه گناهت را گاز می‌زدی
و در فریادی ساکت مسحور تو بودم
تو
طغیان مجسم
و هم‌چنان که می‌ستودمت

نفرین خداوند را بر گردنت می‌آویختم و تو معصومانه لبخند می‌زدی…

فرنوش تنگستانی/ آبان 89

دنبال‌کردن

هر نوشتهٔ تازه‌ای را در نامه‌دان خود دریافت نمایید.